شوک - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 8:11
میگن هر ۷ سال ذائقه آدما عوض میشهمیشه سلیقه ی فیلم دیدنش هم عوض بشه؟؟؟:|
من ایوب نیستم - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 8:11
تو حق گله کردن داری ولی من نهتو حق داری به شرایطت اعتراض کنی ولی من نهتو میتونی ناراحت بشی ولی من حق ندارم اخمی تو صورتم بیارمنمیدونم خدا چرا منو با ایوب اشتباه میگیره :|
سیروان.خخخ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:23
خوشم میاد هنوزم مث همیشه هر چی میگم سریع میفهمی طرف حرفام توییدمت گرم :)))
خوبه که کنارمی دوباره :) - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:23
نمیتونم دلیلشو بگم بهت.احتمال قانع شدنت ۵۰ درصده ولی بدون پشت اون تغییر یهویی و ناگهانی من قطعا یه چیز محکمی بوده و هست.امیدوارم بتونم جبران کنم، بتونیم دوباره, شروع کنیم.حالم چند روزیه با اومدنت خیلی خوب شده خدا کنه چند روزی غم با ما کار نداشته باشه هر چند غم ما تو دلمونه....
مگه میشه یادم بره؟! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:23
اگه یادت نرفته، منم یادم نمیره...ولی میگذره....
بازم کاش ... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:23
کاش هیچوقت شروع نمیشد که بخواد تموم بشه...کاش هیچوقت نبودنداشتم...
خیلی وقت بود منتظر همچین پروژه ای بودم :) - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:23
اعتماد بیش از حد بهم داره.همه تعجب میکنن.این خودش کار منو سنگین میکنه.امیدوارم لایق اینهمه اعتماد باشم و خاطره ی خوبی بمونه.استرس وحشتناکی دارمانگاری شب عیدامسال خیلی زود عید شد برای منانگاری هر چی میرم نمیرسمدست تنهایی سخته.موندم اگه توام نبودی چیکار میکردم؟!!!هرچند میدونم روزی تو بوده :)
ممنونتم خدا... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:23
نمیدونم چرا اینقد پشتم به خدا گرمهبا وجود تمام استرسی که کل وجودمو گرفته بازم یه آرامشی تهش هست که مدیون خدامهیچوقت این حسو تجربه نکرده بودمیه جورایی میتونم بگم این حالمو خیلی دوس دارمامید و انگیزه ی عجیبی دارمواقعا آدمی با امید زنده ست...خدایا مرسی :)
پل طبیعت - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:23
وقتی امروز از خاطره ی اونروز گفتی و عذرخواهی کردی بی اختیار اشک اومد تو چشام...خوشحالم که خودتت هم فهمیدی...
آبان ماهی هستی تو - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:23
تولدت یادم نرفته بودعمدا تو روز تولدت پست نذاشتم که یه وقت....تولدت مبارک با همه ی دل شکستنی هاپ.ن: متولد ماه عقربی دیگه دست خودت نیست اینجوری نیش میزنی...
غم عالم تو دلمه... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:23
تا حالا به چشمم ندیده بودم کسی منتظر مرگ باشه...سختهذره ذره دارن آب میشن ولی نمیتونن کاری برات بکنناون توده ی لعنتی کل تنتو گرفتهبمیرم برات که اینقد درد میکشیدارم میمیرم از اینهمه بغض و گریه...بمیرم برای روزایی که میخواد حنجره ات خشک بشه و نتونی حرف بزنی...خدایا؟کجایی؟؟؟:((
و خدا هنوزم مث همیشه بوده و هست - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 0:04
همه چی خیلی خیلی یهویی و سریع اتفاق افتادجوری شوکه شده بودم که از شدت عصبانیتم نمیدونستم باید گریه کنم یا داد بزنمداشتم التماسش میکردمتو بد شرایطی گیر کرده بودمنمیدونمچرا دوباره سراغ تو اومدم و شمارت
برای تنها خواننده ی عزیزم، مینویسم :) - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 0:04
جالبه عکس پروفایلت مالِ منه ، اسم آی دی من مالِ تو :|پ.ن : تاحالا حواست بوده به این اتفاق؟؟!!!*** امروز وقتی وبلاگمو باز کردم فقط یه کامنت داشتم.اونم از طرف اولین و تنهاترین خواننده ی وفادار وبلاگم بو
تموم شد ... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 0:04
نشد که بشه... اونجوری که ما خواستیم نشد همیشه همه چی اونجوری نمیشه که تو میخوای.... پ.ن : این بغض لعنتی داره خفه ام میکنه ...
شاید باید اینجوری تموم میشد که بتونم ببخشمش - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 0:04
این شهر جای تو نبود.تو از جنس آدمای اینجا نبودی.فکرشم نمیکردم بتونم یه روزی همه ی اتفاقای تلخ این ۲ سال رو فراموش کنم.نمیدونم.شایدم هیچوقت فراموشم نشه.ولی...بعض بدی داره خفم میکنه...وقتی بغلم کرده بود
بوی کافور... - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 0:04
روزهای سخت تنهایی بدجوری دارن سراغمو میگیرن...بوی تلخ دلتنگی ...:((( پ.ن: کاش میشد این قسمت از زندگیم هر چه زودتر تموم میشد...
:| - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 0:04
آدم دیگه تو وبلاگ خودش هم راحت نیست :|والا دیگه نمیدونم کجا بنویسم که کسی کاری به کارم نداشته باشه...
درد از همه طرف درده - تاریخ: 1398/2/13 ساعت: 0:04
قطعا یه دلیلی داره که تا الان بیدارم و نمیتونم بخوابم :(
:(: - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 21:52
نمیگذرم از اونایی که نوشتنو ازم گرفتن... پ.ن: هیچوقت فک نکن عزیزانت میتونن مشکلتو حل کنن ... به مرز جنون و خودکشی رسیدم :| نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۶ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |
دلتنگ یکی شدم که دیگه ندارمش:( - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 7:32
دلتنگ یکی شدم که دیگه ندارمش:( دلم برای نوشته های لاتینت تنگ شده لعنتی...کاش میشد هشتگ بزنم برات تا بفهمی.... نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۵ساعت توسط یکی از بنده هاش...| |