خرید بک لینک
از کجا بگم که حق مطلب درست ادا بشه؟از کدوم گوشه آغاز کنم ؟از کدوم کوچه آغاز کنم ؟از کدوم خونه بگم ؟از چه ساعتی ؟از چه تاریخی شرح بدم ؟از اولش بگم یا آخرش ؟ یا شایدم از وسطهاش بگم که ....!بزار از آخرش بگم این دفعه !آخرین نفس ، آخرین قدم ، آخرین مسیر ، آخرین لقمه ، آخرین دیدار ، آخرین کلام ، ِآخرین نگاه ....به ثانیه ها بند شده نفس هامون. دیگه عمرمون به یک ساعت دیگه که نه به ثانیه ای بعد هم موکول نشده....بیشتر کنار هم بودن رو تجربه میکنیم. اوضاع از روزهای کذایی کرونا هم بدتر شده. وصیت نامه هایی که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:48

میخواست سیگار بکشه. توی اتاق اجازه نداشت.برای همین ازم خواست همراهیش کنم تا اتاق انتهای سالن که به اتاق سیگار نامگذاری شده بود.فضای بزرگ. کمی دارک با یه نور ملایم داشت.یه درختچه ی بزرگ سمت راست اتاق. چندتا صندلی راحتی خوشگل و یه تراس بزرگ رو به یه مزرعه داشت.یه باکس نسبتا بزرگ که پر بود از پودر قهوه...بوی چوب... قهوه ی سوخته... نم بارون... عطر آدمهای پولدار که رد بوش ساعتها توی اتاق با بوی سیگار ترکیب میشد...از بوی عطرشون میتونستم حدس بزنم نفر قبلی با چه سمتی بوده که روی اون صندلی نشسته...هوا باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:48

تو دفتر کارم نشسته بودم و داشتم برنامه هارو چک میکردم.یدفه صدای مهیبی اومد. اینبار با ترس کمتری سرمو چرخوندم سمت پنجره. ۵۰ درصد احتمال دادم دوباره انفجار باشه اما ظاهرا اینبار کار اوس کریم بود!دوباره داشت ازم عکس میگرفت.یادم رفته بود ژست بگیرم براش.امیدوارم که ایندفه عکسهام قشنگ باشه :)ترس از صدای رعد و برق ... چیزی که از ۹ سالگی تو وجودم مونده.بعد از اون غروب بهاری ...بعد از اون اتفاقی که برای داداشم افتاد...۹ ساله ام بود. داداش وسطی ۴ ساله اش بود. از روزی که بدنیا اومد با من بود. من همیشه رفیقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:48

از وقتی یادم میاد یعنی از ۲ سالگیم رو میگم، وسیله نقلیه داشتیم. بابا یه موتور هزار داشت که واسه خودش هرکولی بود البته این تصور یه دختر ۲ ساله ست ؛ همیشه منو جلوی موتور دقیقا روی باک بنزین مینشوند و هیچوقت هم بدون کلاه کاسکت سوارش نمیشدیم. بابا بسیار قانونمند و طبق موازین اصولی زندگی میکنه. داداشم که به دنیا اومد مامانم بغلش میکرد بین خودش و بابا ، منم جلوی موتور مینشستم.دستام کوچیک بود به فرمون موتور نمیرسید برای همین بابا هولم میداد که مفصل برم جلوتر تا بتونم فرمون موتور رو نگه دارم. خودشم دستاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:48

!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> درد نداره ! <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> تنـــها خــُـدا قل هو الله احد ؛ خدا هم تنهاییاشو جار میزنه درد نداره ! هیچوقت منو از چیزی که یکبار ترسمو ریختم نترسون ! نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ساعت 23:50 توسط ...| | <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> Design By :Night Melody ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:48

.
مست می‌شوم
با الکلِ روان بر تنت
باید مست بود
وقتی که تو هیچ‌گاه
آن‌جا که تنت هست
نیستی
باید مست بود
وقتی که درِ خانه
نسخه جدید‌های بسیاری از من را
به خیابان می‌فرستد
و شب تنها
غمگین‌ترینشان به اتاقم باز می‌گردد
می‌نوشم
گرم می‌شوم
و سرمایت
بر این گرما می‌افزاید
باید مست بود
جام را عوض کرد
این‌بار
شوکران از رانِ تو نوشید
که مرگ
طعم تو را بگیرد...

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:48

!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> اگه هستی ، بگو هستم ! <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> تنـــها خــُـدا قل هو الله احد ؛ خدا هم تنهاییاشو جار میزنه اگه هستی ، بگو هستم ! تو قلبم تا ته دنیا یه جایی ایستادی که فقط باید پرستیدت! نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۵ساعت 0:5 توسط ...| | <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> Design By :Nighادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 18:48

بگردم دور چشمای اون روزت که نور آفتاب، آبی مردمکشو خیره کننده تر کرده بود...لعنتی اصلا بمب انرژیه برای من.نمیشه دوسش نداشت...نمیشه نخواست تورونمیشه بهش فکر نکردنمیشه براش کاری نکردنمیشه براش جون ندادنمیشه مراقبش نبودچرا وقتی به تو میرسم واژه کم میارم؟چرا نمیتونم اونجوری که دوست دارم از تو بنویسم؟چرا سیر نمیشم از نوشتن برای تو؟چرا خسته نمیشم از دوست داشتنت؟چرا اینقد عزیز و مهربونی لعنتی؟چرا خط به خط رگ های دویده شده توی صورتت اینقد خوب یادم مونده؟چرا صدای خنده هات نفسمو بند میاره؟چرا اینقد خدا برای تو وقت گذاشته؟چرا حتی چیزهایی که درموردت میگن بده، برای من خوبه؟چرا بدترین ویژگیت هم برای من بهترینه؟چرا بودنت اینقد به من انگیزه میده برای ادامه مسیر زندگی؟چرا وقتی به تو میرسم اینقد حسود و خودخواه میشم؟چرا اینقد پر پر میزنم برای دردات، برای غمهات، برای غصه هات؟؟؟چرا دلم میخواد چشم تک تک اونایی که تورو اذیت میکنن از کاسه دربیارم بزارم کف دستشون؟؟؟چرا حواست نیست به خودت؟؟لامصب اگه خمی به اون ابروهات بیاد، هیچی از من نمیمونه.پ.ن : لعنتی یه چیزی بنویس دلم خوش بشه... اگه درد هم باشه قبوله نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد ۱۴۰۳ساعت 21:43 توسط ...| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 6:02

دیوانهام و چشم به دیدارِ تو دارم ای ماهِ درخشندهی شبهای سیاهم #شاهزاده_سنگی

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 6:02

دکتر بعد از دیدن ام آر آی گفت : از جایی پرت شدی؟؟!!!!!گفتم : نهپرسید : پس چرا دیسکت با این شدت پاره شده اونم توی این سن؟!!!!حرفی برای گفتن نداشتم. تمام دلشوره ام این بود از زندگی ساقط بشم چون من آدمی نبودم که یکجا در حالت سکون زندگی کنم.فوری دستور بستری نوشت و گفت اورژانسی باید عمل بشی.یه اسکن قلب و یه آزمایش نوشت و از من و همسر امضا گرفت که هم دیسک رو جراحی کنه هم پلاتین قرار بده بین ۴ تا مهره.قبل اینکه از اتاق خارج بشیم تمام عوارض پلاتین رو گفت و منو آگاه کرد با معایبش.هزینه ی جراحی خیلی بالا بود خصوصا اینکه بیمارستانهایی که دکتر جراحی داشت، بیمارستان های خصوصی بود.کل وجود همسر رو تشویش گرفته بود. نگران بود. برخلاف اون من خیلی آروم بودم ... البته از بیرون آروم دیده میشدم چون هیچوقت نگرانی و استرس رو منتقل نمیکنم.همسر سنگ تموم گذاشت و تمام چیزهایی که دکتر لازم داشت تهیه کرد. حتی بهترین بیمارستان شهر رو برای من انتخاب کرد و نزاشت چیزی کم باشه.فردای اون روز بعد از خوردن سحری آماده شدیم برای رفتن به بیمارستان و انجام آزمایشات لازم. بچه هارو شب قبلش پیش مامان گذاشتم و اون شب رو تا صبح نخوابیدم. نمیتونستم راه برم. روی مبل نشسته بودم و فقط فکر میکردم اونم به آینده ای که پیش روم بود و هیچی ازش نمیدونستم.اسکن قلب و آزمایشات انجام شد و پلاتین رو هم تهیه کردیم و دوباره رفتیم مطب دکتر.بعد از تاییدش از همون جا راهی بیمارستان شدیم. همون بیمارستانی که بدنیا اومده بودم و خاطراتش رو بابا هزاران بار برام تعریف کرده بود.راستشو بخوای من هیچوقت تجملات و زرق و برق مکان یا اشیایی، خوشحالم نکرده و نخواهد کرد. برعکس خیلیا وقتی توی فضای تشریفاتی یا تجملاتی قرار میگیرم، حس بدی دارم.به اصرار خودم نخواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 6:02

امروز یکی از روزهای سختی بود که توی تقویم زندگیم ثبت شد. خیلی خیلی ت خ م ی بود امروز. بدجوری برزخ بودم. بدجور فشار روانی امروز رو میتونم بگم توی سال ۴۰۳، برای اولین بار تجربه کردم. اونقد بدو بدو داشتم که... فیزیکی مهم نیست، بار روانی خیلی بدی داشتم. اونقد بد که حتی الان با گذشتن ساعت از نیمه شب با تمام خستگیها، خواب به چشمم نمیاد چون هنوز هضم ندادم امروز رو. انگاری رویا شده بود که آرامش امشب رو ببینم.

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:51

من خیلی اهل آپلود کردن عکس توی وبلاگم نیستم. ینی باید بگم تقریبا نیستم.کلا کارم نوشتن و کشیدنه.عکاسی حرفه ای هم انجام میدما ولی دوست دارم عکسامو با نوشته هام ادغام کنم.توی کلمات حسم کامل بیان میشه. شاید بخاطر این باشه که هیچوقت هم صحبتی یا دوستی نداشتم که روحم باهاش آروم باشه.اگه دقت کرده باشی، کلا شاید ۴ ۵ تا پست باشه که عکس داره. اووووه اونم از پستهای عهد دقیانوسم باشه.چندتا دلیل داشته.اول اینکه بخاطر بچه هام و مشغله های زندگیم، خیلی وقت کلنجار رفتن با امکانات بلاگفارو نداشتم.ینی کلا از امکانات بلاگفا: نوشتن، ثبت موقت، ادامه مطلب و وبلاگ دوستانش رو خوب یاد گرفتم و به همینا بسنده کردم.کلا اینجوریه شخصیتم. شاید ضعف بزرگی باشه که مثلا چرخ آخرین مدل دارم ولی از ۴۰ تا آپشنش فقط دوتاشو استفاده میکنم. کلا تمام دکمه هاشو خاموش کردم. حتی نتونستم با چشمی چرخم ارتباط برقرار کنم. همیشه هم بهم میخندن و مسخره ام میکنن که چرا امکاناتی که دارم رو استفاده نمیکنم!!!! میدونم این خیلی بده که نمیتونم با تکنولوژی پرسرعت، خودمو وفق بدم !!!!خیلیم سعی کردم این رفتارم رو اصلاح کنم اما موفق نشدم فعلا.یا حتی برخلاف بقیه سرچ کردن توی گوگل آخرین راهکار منه برای پیدا کردن مطلبی!!!!حتی از تمام امکانات گوشیم طی سالهای طولانی باخبر میشدم. البته این گوشی آخرم رو دیگه زود کشف کردمش. هر چند اینم مدیون این بودم که سامسونگ یه سری از امکاناتش تغییر نمیکنه وگرنه اونقد درگیری دارم که وقت زیرورو کردن گوشی رو ندارم.یه دلیل دیگه هم. اونم اینه که من همیشه دوست داشتم علاقمندیامو کم کم کشف کنم و یواش یواش رو کنم داشته هامو. مثلا وقتی یه چیزی ترند میشه توی شغل خودم، اونو تهیه میکنم اما استفاده اش نمیکنم. میمونه وقتی که خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:51

دلم برای وقتهایی که هر بار مدیریت رو باز میکردم، یه کامنت جدید داشتم، تنگ شدههمون شبهایی که پای وبلاگ مینشستیم و با کامنت در ارتباط بودم. ینی با کامنت چت میکردیم. آخ آخ... یکی نبود بهمون بگه چرا کامنت مینویسید؟ برید توی چت روم. انگاری هممون فضای نظر نوشتن توی وبلاگهامون رو دوست داشتیم.اون موقع ها من هر از چندگاهی از وبلاگم خارج میشدم و دوباره وارد میشدم ببینم عدد این نظرات کجا رفته. مدام مثل اس ام اس بانک اعلام موجودی میکردم....خداییش چرا این دلخوشیا ازمون گرفته شد؟؟؟زندگی میکردیم باهم ، کنار هم، اما از فاصله ی دور.دردامونو میگفتیم. شریک میشدیم. غصه میخوردیم. میخندیدیم. حتی غیرتی میشدیم برای همدیگه. انگاری از این فاصله میتونستیم همدیگه رو کنترل کنیم!هیچوقت یادم نمیره روی موهای بلند سوسن تعصب بدی داشتم. روزی که موهاشو پسرونه زد من شر بپا کردم و اونم ازم دلگیر شد....هی...تجربه ی قشنگی بود اون روزهامون.وقتی به پستهای سال ۸۸ برمیگردم و میخونم، دلم میگیره. ینی یه جوری که دلم میخواست توی همون سالها میموندم...سال ۸۸ سالی که اولین ماشینم رو خریدم... اونم صفر کیلومتر...سالی که اولین بار آموزش دادم و وارد حوزه ی آموزش شدم.سالی که اوج بلاگفایی بود برام. ۱۳۰ ۴۰ تا وبلاگ توی پیوند های روزانه ام بود.سالی که اولین بار تونستم نوشته هامو بصورت تکست مرتب دربیارم.سالی که بیشترین تایپ رو داشتم و ساعتها مینوشتم بدون وقفه!!!متن های ادبی که هنوزم با خوندنش به خودم افتخار میکنم و کیف میکنم.از اون سال فقط یه کد مونده که نزدیک به ۱۵ ساله پین کد سیمکارتمه.۴ رقم آخر به شماره تلفن که هنوزم حفظم.همون سال یاد گرفتم دردهامو با درد دیگه ای پوشش بدم.دلم میخواد بدونم الان امیر احمدی کجاست؟؟؟ آیا هنوز ایمیل هایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 22:51

حرف باید خودش بیاد نه که سطل بندازی بکشی ...اونایی که منو میشناسن میدونن من روی عکس پروفایل تعصب خاصی دارم. خودمم شاید هر ۵ سال یکبار عکس عوض کنم البته روی خط کاری اصلا اینکارو نمیکنم.بگذریمتوی این آدمای دور و برم فقط یک نفر اینو خوب درک کرده و هروقت عکسم عوض بشه میفهمه یه تحولی در من صورت گرفته. یا حتی وقتی به مدت طولانی پروفایلم سیاه بود، چند نفری به اون یه نفر اضافه شدن و وقتی فهمیدن این سیاهی ربطی نداره به اینکه عزیزی رو از دست داده باشم چون هیچکس عزیزتر از خودت نیست. وقتی خودمو از دست میدم و میمیرم، پروفایلم سیاه میشه.و اما اون یک نفر، حتی وقتی پروفایلشو عوض میکنه ازم انتظار واکنش داره. تو حاشیه نیستم اما برام مهمه این یه موضوع.امیرمحمد هم به خودم رفته. وقتی دیدم پروفایلش عوض شده فکر کردم هک شده و خیلی نگرانش شدم، بلافاصله بهش پیام دادم اما چندین ساعت بعد وقتی دیدم جواب نداد بهش زنگ زدم. طفلی خواب بود وقتی هراسون پرید و فهمید نگرانم تعجب کرد و مجابش کردم عکس قبلی رو برگردونه.ازش تعجب کردم که چرا اینکارو کرده و اونم با تعجب بیشتری جواب داد دلیل خاصی نداشته همینجوری عوض کرده.خلاصه نمیدونم این خوبه یا بد!!!هر چی هست اینجوریم دیگه!!! نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر ۱۴۰۳ساعت 0:51 توسط ...| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 18:06

امروز صبح ساعت ۱۰ وقت داده بودن بهم برای انجام آزمایش...آزمایشی که دفه پیش نتونسته بودم انجامش بدم. دستیار دکتر روز قبل بهم زنگ زد و گفت یه دارویی هست بهت میگم برو بگیر و به کل پوست بدنت بزن یک ساعت قبل اینکه بیایی تا بتونی موقع انجام آزمایش درد کمتری داشته باشی.تماس که قطع شد اسم دارو رو برام پیامک کرد و لباس پوشیدم رفتم از داروخانه ی شبانه روزی تهیه کردم.صبح ساعت ۶ به رسم عادت بیدار شدم و دوش گرفتم و صبونه ی مفصلی خوردم و داروی تجویز شده رو استعمال کردم و یه تجربه ی جدیدی رو توی زندگیم پشت سر گذاشتم.بعد از مصرف دارو باید خودمو به نایلونی میپیچیدم و حسابی میپوشوندم کل پوستم رو.دارو سرد بود...چند دیقه ای نگذشته بود که کل پوستم شروع کرد به گرم شدن...گرم شد...داغ شد...سرد شد ... بی حس شد...سعی کردم بهش فکر نکنم.کل تنم رو پیچیدم توی نایلون و ...پیراهن ساحلی سبز بته جقه دارم رو پوشیدم و شال قرمزم رو سرم کردم و سرمه کشیدم به چشام و یه رژ کمرنگ زدم و مولکول....باید خودمو قوی نگه میداشتم. وقت باختن نبود...با بی حسی که داشتم بعید میدونستم بتونم رانندگی کنم برای همین با احتیاط از پارکینگ خارج شدم.فقط کف دستم و کف پاهام حس داشت. حتی صورتم هم بی حس بود و نسیم صبحگاهی حالمو جا میورد...صدای خش خش نایلون اذیتم میکرد. صدای موزیک رو بلند کردم که حواسم پرت بشه و به اتفاقاتی که قرار بود برام بیفته فکر نکنم.یک هفته ست روی همون سه تا ریمیکس قفلی زدم.میخوند و توی فضا سیر میکردم...یه لحظه به خودم اومدم و متوجه شدم یکی از پشت داره چراغ میده. سرعتمو کم کردم و از کنارم رد شد و اشاره کرد بایستم. وقتی ایستادم دیدم مرتیکه از ماشینش پیاده شد و اومد جلو وگفت: کجا میری؟بدون اینکه جوابشو بدم مسیرمو کج کردم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساحل قاسمی تاريخ: سه شنبه 12 تير 1403 ساعت: 18:06

صفحه بندی