دلم برای وقتهایی که هر بار مدیریت رو باز میکردم، یه کامنت جدید داشتم، تنگ شده
همون شبهایی که پای وبلاگ مینشستیم و با کامنت در ارتباط بودم. ینی با کامنت چت میکردیم. آخ آخ... یکی نبود بهمون بگه چرا کامنت مینویسید؟ برید توی چت روم. انگاری هممون فضای نظر نوشتن توی وبلاگهامون رو دوست داشتیم.
اون موقع ها من هر از چندگاهی از وبلاگم خارج میشدم و دوباره وارد میشدم ببینم عدد این نظرات کجا رفته. مدام مثل اس ام اس بانک اعلام موجودی میکردم....
خداییش چرا این دلخوشیا ازمون گرفته شد؟؟؟
زندگی میکردیم باهم ، کنار هم، اما از فاصله ی دور.
دردامونو میگفتیم. شریک میشدیم. غصه میخوردیم. میخندیدیم. حتی غیرتی میشدیم برای همدیگه. انگاری از این فاصله میتونستیم همدیگه رو کنترل کنیم!
هیچوقت یادم نمیره روی موهای بلند سوسن تعصب بدی داشتم. روزی که موهاشو پسرونه زد من شر بپا کردم و اونم ازم دلگیر شد....
هی...
تجربه ی قشنگی بود اون روزهامون.
وقتی به پستهای سال ۸۸ برمیگردم و میخونم، دلم میگیره. ینی یه جوری که دلم میخواست توی همون سالها میموندم...
سال ۸۸ سالی که اولین ماشینم رو خریدم... اونم صفر کیلومتر...
سالی که اولین بار آموزش دادم و وارد حوزه ی آموزش شدم.
سالی که اوج بلاگفایی بود برام. ۱۳۰ ۴۰ تا وبلاگ توی پیوند های روزانه ام بود.
سالی که اولین بار تونستم نوشته هامو بصورت تکست مرتب دربیارم.
سالی که بیشترین تایپ رو داشتم و ساعتها مینوشتم بدون وقفه!!!
متن های ادبی که هنوزم با خوندنش به خودم افتخار میکنم و کیف میکنم.
از اون سال فقط یه کد مونده که نزدیک به ۱۵ ساله پین کد سیمکارتمه.
۴ رقم آخر به شماره تلفن که هنوزم حفظم.
همون سال یاد گرفتم دردهامو با درد دیگه ای پوشش بدم.
دلم میخواد بدونم الان امیر احمدی کجاست؟؟؟ آیا هنوز ایمیل های منو داره؟؟؟ چقد این بشر دوست داشتنی و خواستنی بود برای من. هیچوقت بهش حس بدی نداشتم. دومین نفری بود که بعد از علی هورامی باهاش توی چت روم آشنا شدم. خیلی چیزهارو ازش یاد گرفتم. کنارش بزرگ شدم. قد کشیدم. کتاب خوندم. زندگی کردن رو یاد گرفتم. صبوری و مقاوم بودن رو. حتی وقتی سیستم هک شد، خیلی کمکم کرد. اون روزها ترسو تر بودم.
کاش میشد ازش یه خبری بگیرم!!!
یا خیلی دوست داشتم از تکپر خبر بگیرم ببینم بلاخره زن گرفت یا نه!؟
یا حتی صاحبدلان که یه خانم میانسال توی شهر تبریز بود و مدیریت یه مدرسه رو داشت، کجاست؟؟؟
یا اون آقای یزدی که استاد دانشگاه بود و سه تا پسر داشت، چه خبر!؟
اسم ها خیلی کم پیش میاد یادم بمونه اما تک تک نوشته ها و خاطراتشون رو یادمه....
چقد زود دیر شد...
چقد زود پیر شدیم...
پ.ن : ته قصه ی آدما به تو ختم شد...
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۳ساعت 17:28 توسط ...| |
برچسب:
نویسنده: ساحل قاسمی