۱۸ اسفند ۴۰۴ - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 18:48
از کجا بگم که حق مطلب درست ادا بشه؟از کدوم گوشه آغاز کنم ؟از کدوم کوچه آغاز کنم ؟از کدوم خونه بگم ؟از چه ساعتی ؟از چه تاریخی شرح بدم ؟از اولش بگم یا آخرش ؟ یا شایدم از وسطهاش بگم که ....!بزار از آخرش بگم این دفعه !آخرین نفس ، آخرین قدم ، آخرین مسیر ، آخرین لقمه ، آخرین دیدار ، آخرین کلام ، ِآخرین نگ...
سفرنامه ی شهرِ تو! - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 18:48
میخواست سیگار بکشه. توی اتاق اجازه نداشت.برای همین ازم خواست همراهیش کنم تا اتاق انتهای سالن که به اتاق سیگار نامگذاری شده بود.فضای بزرگ. کمی دارک با یه نور ملایم داشت.یه درختچه ی بزرگ سمت راست اتاق. چندتا صندلی راحتی خوشگل و یه تراس بزرگ رو به یه مزرعه داشت.یه باکس نسبتا بزرگ که پر بود از پودر قهوه...
حواست باشه توی عکسای خدا ژست خوب بگیریا! - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 18:48
تو دفتر کارم نشسته بودم و داشتم برنامه هارو چک میکردم.یدفه صدای مهیبی اومد. اینبار با ترس کمتری سرمو چرخوندم سمت پنجره. ۵۰ درصد احتمال دادم دوباره انفجار باشه اما ظاهرا اینبار کار اوس کریم بود!دوباره داشت ازم عکس میگرفت.یادم رفته بود ژست بگیرم براش.امیدوارم که ایندفه عکسهام قشنگ باشه :)ترس از صدای ر...
نان، عشق، موتور ۱۰۰۰ - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 18:48
از وقتی یادم میاد یعنی از ۲ سالگیم رو میگم، وسیله نقلیه داشتیم. بابا یه موتور هزار داشت که واسه خودش هرکولی بود البته این تصور یه دختر ۲ ساله ست ؛ همیشه منو جلوی موتور دقیقا روی باک بنزین مینشوند و هیچوقت هم بدون کلاه کاسکت سوارش نمیشدیم. بابا بسیار قانونمند و طبق موازین اصولی زندگی میکنه. داداشم که...
درد نداره! - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 18:48
!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> درد نداره ! <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> تنـــها خــُـدا قل هو الله احد ؛ خدا هم تنهاییاشو جار میزنه درد نداره ! هیچوقت منو از چیزی که یکبار ترسمو ریختم نترسون ! نوشت...
شوکران - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 18:48
.مست می‌شومبا الکلِ روان بر تنتباید مست بودوقتی که تو هیچ‌گاهآن‌جا که تنت هستنیستیباید مست بودوقتی که درِ خانهنسخه جدید‌های بسیاری از من رابه خیابان می‌فرستدو شب تنهاغمگین‌ترینشان به اتاقم باز می‌گرددمی‌نوشمگرم می‌شومو سرمایتبر این گرما می‌افزایدباید مست بودجام را عوض کرداین‌بارشوکران از رانِ تو نوش...
اگه هستی، بگو هستم! - تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 18:48
!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> اگه هستی ، بگو هستم ! <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> <!-"-"-Design By : NightMelody.Com-"-"-> تنـــها خــُـدا قل هو الله احد ؛ خدا هم تنهاییاشو جار میزنه اگه هستی ، بگو هستم ! تو قلبم تا ته دنیا یه جایی ایستاد...
اصل عشق به نرسیدنه - تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 6:02
بگردم دور چشمای اون روزت که نور آفتاب، آبی مردمکشو خیره کننده تر کرده بود...لعنتی اصلا بمب انرژیه برای من.نمیشه دوسش نداشت...نمیشه نخواست تورونمیشه بهش فکر نکردنمیشه براش کاری نکردنمیشه براش جون ندادنمیشه مراقبش نبودچرا وقتی به تو میرسم واژه کم میارم؟چرا نمیتونم اونجوری که دوست دارم از تو بنویسم؟چرا...
اکنون کجایی ای خودِ دیگرِ من...؟ - تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 6:02
دیوانهام و چشم به دیدارِ تو دارم ای ماهِ درخشندهی شبهای سیاهم #شاهزاده_سنگی
مراقب باش اسمت بزرگتر از جیبت نشه! - تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 6:02
دکتر بعد از دیدن ام آر آی گفت : از جایی پرت شدی؟؟!!!!!گفتم : نهپرسید : پس چرا دیسکت با این شدت پاره شده اونم توی این سن؟!!!!حرفی برای گفتن نداشتم. تمام دلشوره ام این بود از زندگی ساقط بشم چون من آدمی نبودم که یکجا در حالت سکون زندگی کنم.فوری دستور بستری نوشت و گفت اورژانسی باید عمل بشی.یه اسکن قلب و...
باز هم تُ... - تاریخ: 1403/4/27 ساعت: 22:51
امروز یکی از روزهای سختی بود که توی تقویم زندگیم ثبت شد. خیلی خیلی ت خ م ی بود امروز. بدجوری برزخ بودم. بدجور فشار روانی امروز رو میتونم بگم توی سال ۴۰۳، برای اولین بار تجربه کردم. اونقد بدو بدو داشتم که... فیزیکی مهم نیست، بار روانی خیلی بدی داشتم. اونقد بد که حتی الان با گذشتن ساعت از نیمه شب با ت...
ابد - تاریخ: 1403/4/27 ساعت: 22:51
من خیلی اهل آپلود کردن عکس توی وبلاگم نیستم. ینی باید بگم تقریبا نیستم.کلا کارم نوشتن و کشیدنه.عکاسی حرفه ای هم انجام میدما ولی دوست دارم عکسامو با نوشته هام ادغام کنم.توی کلمات حسم کامل بیان میشه. شاید بخاطر این باشه که هیچوقت هم صحبتی یا دوستی نداشتم که روحم باهاش آروم باشه.اگه دقت کرده باشی، کلا ...
۸۸ - تاریخ: 1403/4/27 ساعت: 22:51
دلم برای وقتهایی که هر بار مدیریت رو باز میکردم، یه کامنت جدید داشتم، تنگ شدههمون شبهایی که پای وبلاگ مینشستیم و با کامنت در ارتباط بودم. ینی با کامنت چت میکردیم. آخ آخ... یکی نبود بهمون بگه چرا کامنت مینویسید؟ برید توی چت روم. انگاری هممون فضای نظر نوشتن توی وبلاگهامون رو دوست داشتیم.اون موقع ها من...
پروفایل - تاریخ: 1403/4/12 ساعت: 18:06
حرف باید خودش بیاد نه که سطل بندازی بکشی ...اونایی که منو میشناسن میدونن من روی عکس پروفایل تعصب خاصی دارم. خودمم شاید هر ۵ سال یکبار عکس عوض کنم البته روی خط کاری اصلا اینکارو نمیکنم.بگذریمتوی این آدمای دور و برم فقط یک نفر اینو خوب درک کرده و هروقت عکسم عوض بشه میفهمه یه تحولی در من صورت گرفته. یا...
بی حسی - تاریخ: 1403/4/12 ساعت: 18:06
امروز صبح ساعت ۱۰ وقت داده بودن بهم برای انجام آزمایش...آزمایشی که دفه پیش نتونسته بودم انجامش بدم. دستیار دکتر روز قبل بهم زنگ زد و گفت یه دارویی هست بهت میگم برو بگیر و به کل پوست بدنت بزن یک ساعت قبل اینکه بیایی تا بتونی موقع انجام آزمایش درد کمتری داشته باشی.تماس که قطع شد اسم دارو رو برام پیامک...
تخلیه ی ذهنی - تاریخ: 1403/4/12 ساعت: 18:06
من به اقتزای شغلم سالهاست که دروغگوی ماهری شدمینی مجبورم که دروغ بگم.اصلا اگه دروغ نگم روزم شب نمیشه. برای همین خیلی راحت میتونم تشخیص بدم راست و دروغ رو.این موضوع رو بچه هام خیلی خوب میدونن و خوب هم درکش کردن. هیچوقت هم کاری نکردم که مجبور بشن بهم دروغ بگن. حداقل توی این مورد خدارو شکر میکنم که تون...
زمین همیشه گردِ... - تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 16:05
زمین همیشه گردِ... امروز دومین روز جنجالی من بوداونقد داستان و حاشیه بود توی این دو روز که نمیدونم از کدومش بگمدر کمتر از ۱۲ ساعت اسم من توی کل استان مثل بمب صدا کردهامروزم رسانه ای شدم و صدا و تصویر من روی آنتن های خبرگزاری استان رفت.به همین سادگیماجرا از اونجایی شروع شد که رئیس اتحادیه جوگیر شد و ...
کجایی؟ - تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 16:05
دلم میخواست امروز صبح بعد از تماست ...آهنگ " کجایی" محمد معتمدی رو برات بفرستم و تقدیمت کنم...حیف...خیلی چیزها هست که این روزها تلنبار میشه و تاریخ انقضاش تموم میشه...پ.ن : کتاب شاهنامه روی میزم بود. امروز توی جلسه بدجوری چشم یکی از اعضا رو گرفته بود. اومد نزدیک میزم شد و اجازه گرفت کتاب رو باز کنه....
گهی به پشت به زین، گهی زین به پشت - تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 16:05
گهی به پشت به زین، گهی زین به پشت امروز داشتم به وبلاگهایی که توی قسمت" وبلاگ دوستان " اسمشون رو وارد کردم نگاه میکردم.روند خیلی کندی دارند برای آپدیت کردن. انگاری فقط من مثل خل و چل ها هی میام مینویسم و بقیه چراغ خاموش میخونن و هیچ علائم حیاتی از خودشون نشون نمیدن.اون روزهایی که فری بود غمی نداشتم ...
جمعه - تاریخ: 1403/3/9 ساعت: 14:13
طبق روال تمام جمعه های زندگیم، بازم من زودتر از بقیه بیدار شدم و ساعتهای زیادی رو توی تنهایی خودم سپری کردم...چه اون جمعه هایی که مجرد بودم ، چه این جمعه هایی که در عالم متاهلی و مادر دوتا پسر از اهالی دهه ی هشتاد....همه و همه در چندتا سکانس خلاصه میشهسکانس اول : صبح زود از خواب بیدار میشم و میبینم ...