شوکران...
-
تاریخ: 1403/3/9 ساعت: 14:13
تماس امروزت خیلی بزنگاه بود. خیلی حالمو خوب کرد. آبی شد روی آتیش دلم. به موقع نجاتم دادی و به موقع رسیدی....پ.ن : بهش بفهمون پاشو توی قلمرو من نزاره وگرنه خیلی براش بد تموم میشه. من اگه بزنه به سرم دیگه هیچی حالیم نیست... هر چند بلدم آزارش بدم فقط و فقط خط قرمزم رو نمیخوام رد کنم. میدونی که خط قرمز ...
افعی تهران
-
تاریخ: 1403/2/27 ساعت: 13:19
خیلی سخته بشینی رو به روش و ازش چیزی بخوای که حقته.اما اون بدون توجه به موضوع ، رو به روت نشسته و سکوت میکنه و ...بعد رفتنش هم کلی آدم میاد میشینه جای اون و حکم برات صادر میکنن و خیلی راحت قضاوتت میکنن و محاکمه میشی!اینه حق من از زندگیکاش کسی بود که جای من مینشست و ... نوشته شده در جمعه بیست و یکم ا...
محمد
-
تاریخ: 1403/2/27 ساعت: 13:19
همه چی از تعمیر یه کت مردونه شروع شدچقد دنیا جای عجیبی شده....کی فکرشو میکرد بعد از گذشت ۲۵ سال اینقد همه چی خوب و تازه مونده باشه...؟!هم بازی بچگیام بود. یه نسبت فامیلی هم داشتیم که باعث میشد تقریبا زیاد رفت امد داشته باشیم... تک تک اون لحظه هارو یادم مونده...تنها خاطره ی پررنگ اون روزها این بود که...
دعا کن کم نیارم، برنگردم...
-
تاریخ: 1403/2/27 ساعت: 13:19
خیلی سنگین بود برام که بهش بگم دیگه رو من حساب نکن...چقد سخته وقتی همون آدما بهت رو بزنن و بهشون بگی ندارم....امروز میخواستم یکی از چرخهامو بفروشم، زنگ زدم و قیمت داد ....همش میگفت : از من میشنوی نفروش...نفروش، دیگه نمیتونی بخری...راست میگفت. ولی چاره چیه؟همش میگفت : یه چیز دیگه بفروش...درد این روزا...
خدایا...
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 12:11
دیشب موقع برگشتن تمام جمع بندی این سه روز رو توی ذهنم انجام دادم و میخواستم یه پست کامل بنویسم از اتفاقات این ۳ روزاما وقتی رسیدم پارکینگ و خواستم وسیله هامو بردارم، دیدم...اتفاقی افتاد که تمام لبخندهای روز آخر رو به یکباره روی لبم خشک کرد و تا صبح نتونستم بخوابم...تهشم بیدار شدم و گفتم حداقل چندخطی...
ترس
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 12:11
ترس من بعضی چیزها اونقد زیاد شده که حتی از نوشتنش واهمه دارم...
آسانسور خر است!
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 12:11
این چند وقت اونقد اتفاقها جور واجور افتاده که حتی نمیدونم اسمشو چی بزارم!؟اتفاقهایی که درد داشته برام و جرات نمیکنم با واژه ها بنویسمشوندیروز عصر دستم لای در آسانسور موند و جوری آه از نهادم بلند شد که چارستون مجتمع لرزیدحالا فکرشو بکن من که آستانه ی تحمل دردم بالاست ببین چقد دردش شدید بود که...چند و...
ضیافت
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 17:37
امروز صبح اوس کریم یه حال خوب بهم داد و خیلی خوشحالمآرامشی که توی این خبر بود واقعا بعد این مدت تنش ، حالمو خوب کردمن معتقدم هر جا و هروقت قدم گذاشتی، اونجا پر از برکت شدتوی این سالها هر اتفاق خوبی برام افتاده قطعا به تو وصل بود و از خیر و برکت قدم توست.هر جا با اوس کریم معامله کردم، دو سر سود با من...
سفرنامه اصفهان
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 17:37
از بهمن ماه سال گذشته حرف این بود که به این ایونت جواب مثبت بدم یا نه؟از استان فقط ۴ ۵ نفر حق شرکت در این ایونت رو داشتن. که یکیش من بودم دعوت میشدماواسط ایام عید بود که دوباره پیام دعوت اومد برام و برای نهایی شدنش باید فرم اینترنتی رو پر میکردماصلا شرایط شرکت در این ایونت رو نداشتم.نه روحی ، نه مال...
دیالوگ ماندگار
-
تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 17:37
مرد : برو روی میز!زن : چرا ؟؟؟مرد : میخوام بغلت کنم!!!زن : ( تردید داشت ) نه میشکنه!!مرد : نترس. خودم ساختمش. نمیشکنه.زن : با یقین میره روی میز میایسته.مرد : بغلش میکنه.میگه : از خوبیات اینه که قدت کوتاهه و میتونم موهاتو بو بکشم...پ.ن : اختلاف قد به اندازه ی حداقل ۴۰ ۵۰ سانت بود...ولی جوری عاشقش بود...
صبح جمعه
-
تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 12:56
کاش امروز با اون لباس ندیده بودمش... هودی سفید شلوار جین کفش نیم بووت عسلی موهای تماما جوگندمی صورت جذاب و آنکارد کرده اش.... رانندگی محشرش.... واقعا جنتلمن بود بعد از مدتها اونم اینجوری با این سر و وضع.....
من ببازم، تو نبردی...
-
تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 12:56
خیلی نامردیه توی این روزها اینجوری تنها باشم.... چقد بی رحم دنیا چنان آهی کشیدم که عرش خدا به لرزه در بیاد....
بی پولی
-
تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 12:56
به خیلیا که امید داشتم بهشون رو زدم. بدجوری خورد تو ذوقم وقتی فهمیدم هیچی نیستن....مهره هایی که اتتخاب کرده بودم خیلی درشت بودنفکرشم نمیکردم حرفم شهید بشه...خیلی درد داره...خیلی میسوزمکاش تموم میشد این روزهای بی پولی.... نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۲ساعت 22:34 توسط ...| |Adblock test (Why?...
گناه
-
تاریخ: 1402/11/2 ساعت: 14:53
هنر عشق ....بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد بود...پ.ن : اتفاقی که نباید میفتاد، افتاد.....سرتو کردی تو لاک خودت و نگفتی .......چقد شرمنده ی اوس کریم شدم.......دیگه روسیاه تر از این هم مگه داریم؟! نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ساعت 22:2 توسط ...| |Adblock test (Why?)
دلیلِ حالِ خوبم باش....
-
تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 16:29
نه که ندونم چی حالمو خوب میکنه میدونم ولی کاری از دستم برنمیاد....
کاش میشد داد بزنم و بگم....
-
تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 16:29
امروز سالگرد ازدواجمون بود و از اول صبح با بداخلاقیش مواجه شدم....کاش زندگی ها تاریخ انقضا داشتن...کاش میشد هر جایی خسته شدیم برگردیم و از نو شروع کنیم...مرده شور این زندگی رو ببرن که دکمه ی برگشت نداره و همینجوری باید رو به جلو بری...بهش تبریک گفتم...با یه بغض بدی گفتم ببخشید که یک سال دیگه زنده مو...
تا ابد دوستت خواهم داشت❤️
-
تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 16:29
نمیدونم چرا اینقد حریص شدم با پدرومادرم زندگی کنمبا اینکه حالشون خوبه ولی من سخت احتیاج دارم برم پیش اونا با اونا زندگی کنم....یه جایی قرار گرفتم که خیلی از جمع فراری شدم. بشدت عاشق تنهایی شدم و انگاری از همه چیز اشباع شدم و به هیچ چیز و هیچ کس نیاز ندارم!آخ که چقد خوب میشد زندگی رو ایندفه میزدم روی...
....
-
تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 14:38
اولین ها همیشه خوب میمونه تو ذهن آدم.قشنگترش اینه که همون جوری دست نخورده و تمیز بمونه که مونده.تنها کسی که هیچوقت هیچوقت از پوست خودش درنیومد و تغییری نکردهمیشه همونجوری بوده و هست.تنها کسی که توی این سالها هیچ نگاه بدی روی من نداشته و این باعث افتخاره برای من و خودش.نه رفیقش شدمنه دوست دخترشنه شوگ...
هی....
-
تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 14:38
دلم میخواست صفحه ی مدیریت رو باز میکردم و میدیدم کلی نظر....پ.ن : قدر کوچکترین و حتی به ظاهر بی ارزش ترین چیزهارو باید دونست..... نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۲ساعت 23:38 توسط ...| |Adblock test (Why?)
لعنتی
-
تاریخ: 1402/10/3 ساعت: 14:38
کاش اولین نفر بود و بهم زنگ میزد و ....کاش فقط اون منو ....کاش فقط ....کاش میشد ....ای کاش فقط .....دلم میخواست......کاش بازم .......دوس دارم فقط .......پ.ن : لعنت به کلمه هایی که تو دلم موندن و پوسیدن....لعنت به تولعنت به من نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ساعت 1:15 توسط ...| |Adblock test...